رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

رادوین : بابایی من میخوام کالسکه ام رو راهنمایی کنم .  و رادوین کالسکه اش رو میاره میچسبونه به  راهنمای ماشین و ذوق میکرد و میگفت  کالسکه ام راهنمایی شد .        سه هفته پیش  رفتیم سمت الموت  نزدیکی روستای ویار  و زیر درخت گردوی چند صد ساله نشستیم و از طبیعت لذت بردیم  این تعطیلات رو  شمال بودیم و جز بهترین سفرهامون بود و علی و حمید از تهران اومدن و راهی انزلی شدیم  و کلی روزهای خوبی رو در کنار هم گذروندیم و رادوین کلی با عمو حمید و عمو علی بازی کرد   چند روز هست که رادوین رو بیشتر خونه شادی میبرم و کلی تغییر کرده از اینکه با...
30 تير 1394

37 ماهگی

 سلااااااااااااااااااام دوستای عزیزم   شازده شیطون من  سلام   یادش بخیر قبلا خیلی بیشتر وقت اضافه داشتم . خیلی دوست دارم که بیشتر بیام  نی نی وبلاگ و به همه دوستان سر بزنم ولی  باور کنید اصلا فرصت نمیکنم   ولی با همه اینها همه چیز زیبا و خوبه .  بعد از ظهر ها  کلاسها  دارم  در هفته دو روز هم زبان  میرم  حسابی وقتم پر شده . وقتی هم میرسم خونه   مشغول رادوین و  خونه میشم    چند هفته دیگه قراره کلاس اشپزی  مخصوص هتل 5 ستاره رو دوره هاش رو بگذرونم  این کلاس رو خیلی دوست دارم  امیدوارم که موفق بشم .  هفته گذشته  ب...
16 تير 1394

بدون عنوان

آری، آری، زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست. گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست. ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست. تیر برو باد بیا غم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا خوشه مرواری بیا      پسر عزیزم جشن تیرگان ایرانی رو بهت تبریک میگم      رادوین خیلییییییییییییییییییییییی شیطون بلایی شده یه حرفهای میزنه  که واقعا باعث تعجبم میشه   این روزها همه جا های تفریحی شلوغه مخصوصا کنار دریاااااااااااااااااااااا وای که چه مزه ایی میده وقتی ذوق  یکدونه پسرم رو میبینم که دوست داره اب بازی کنه  و افتاب بهش بخوره  ...
6 تير 1394

26 امین بهار زندگیم گذشت

رادوین و المیرا      امسال تولدم  خیلی سوپرایز شدم   سر کلاس   بودم که  استاد گفت یه متن انگلیسی دربیارید  مربوط به رزرو کردن میز هتل باشه . و من هم   به انگلیسی  متن رو دادم     متنم به این صورت بود که من میرم هتل برای تولدم  چند تا میز رزرو میکنم  و دوستامو دعوت میکنم به قهوه  و مسئول هتل میگه باید زودتر رزرو میکردید الان دیر هست و ما میز نداریم .  خلاصه استاد  فرویو  و بچه ها گفتن مگه تولدته  گفت   واقعا امروز تولدمه   و انتراکی که استاد داد  بچه ها من رو به حرف گرفتن نزاشتن...
26 خرداد 1394

تولد سه سالگی و خاطرات این مدت

این متن رو برای همه دوستانم رو تولد رادوین اس مس زدم امروز یاس را باید کاشت   توی گلدون ظریفی پرده ها رو باید پس زد   و به خورشید فضا داد   امروز حال عجیبی دارم   احساس قشنگی دارم   امروز  رادوینم سه  سال از بهار زندگیش رو گذروند    9 خرداد   دنیا صدای گریه کودکی را شنید ،کودکی زیبا و آرام. تولدش بهانه ای شد تا این فصل و این روز  را بیشتر دوست داشته باشم. از همان بدو تولد انگشت شصت را با ولع می مکید و صدای ملچ ملوچش در اتاق انعکاس می یافت وقتی پزشک قد و وزنش را اندازه می گرفت. نوزادی با قد 49  سانتیمتر ...
17 خرداد 1394

تفریحات بیرون شهر و خانه شادی بازی

 این روزها اینقدر هوا خوبه  که من تو خونه موندن رو حراااااااااااااااااااام  اعلام کردم    واقعا طبیعت لذت  بخشه  بوی گل و ویزززززززززز ویزززز کردن زنبورها   لذت بخشه   جمعه هفته گذشته راهی   جاده زرشک شدیم  و رفتیم رفتیم  تا جای  مورد نظر مون رو پیدا کردیم که از جاده کمی فاصله داشت  نه زباله ایی نه صدایی نه بوقی نه ماشینی   . خودمون و طبیعت بودیم   انتن هم نداشتیم  همین به دنیا می ارزید   فهیمه و اقا شهریار همسفر ما بودن  .  تو خونه خمیر نون درست کردیم و بردیم طبیعت  تنور درست کردیم  و بوی نون تنوری  ...
24 ارديبهشت 1394

پایان دادن به پروژه سنگین مو کوتاه کردن ونمایشگاه کتاب

 بالخره بعد از  تلاشهای زیاد موفق شدیم موهای رادوین رو کوتاه کنیم   14 اردیبهشت  فاطی  (مادرشوهری) رادوین رو برد بیرون تا باهم خرید کنن     از خونه کلی باهاش صحبت کرد که رادوین موهات باید کوتاه بشه  برات جایزه میخریم    کلی حرف حرف حرف  ولی رادوین راضی به این کار نمیشد  تا اینکه بلخره رضایت داد . و مادرشوهری  بردش ارایشگاه تو بغل خودش نگه داشته بود کمی غر غر کرده بوده  ولی  دیگه  صداش درنیومده بود     وقتی اومد خونه  با خوشحالی اومد بالا  ذوق میکرد میگفت نومینا  ببین موهام کوتاه شده   موهای پشت سرم دیگه نیس...
17 ارديبهشت 1394

پسر 35 ماهه من

 الهی که من قربون اون شیشتونی کردنت عزیزم . قربون اون بلبل زبونیت که با پا گذاشتن  تو این دوره  کاملا حس میکنم که چقدر  در عرض دو سه هفته  تغییر کردی.    چند روز پیش دیدم که داری سوزنهایی که به پایین پرده زده بودم رو داری درمیاری  ازت پرسیدم رادوین چرا سوزنها رو درمیاری؟ گفتی نومینا جون  اخه پرده دردش میگیله  وقتی شوزن  توش باشه  قربون دل مهربون و کوچیکت بشم  که من رو هر لحظه دیونه خودش میکنه .  9 اردیبهشت 35 ماهگی دردونه مامان بود  خیلی خوشحال بودم    . از اینکه پسر  شاه پسرم تاج سرم  ماه دیگه 3 سالگی اش تموم میشه  داره بزرگ میشه ...
14 ارديبهشت 1394

اردیبهشت 94

میدونم که توی این هوای بهاری کلی دارید از پیاده روی ها و بیرون رفتن ها لذت می برید نبینم که توی خونه بشینید یا اگه سرکار میرید خودتونو وقف کارتون بکنید شما یک خانوم با اراده و اکتیو هستین به خودتون برسید  از صدای پرنده ها حتی توی شهر تون با این همه سر و صدا لذت ببرید چون خدا اونا رو برای شادی و آرامش ما قرار داده تا لحظاتی از خستگیمون کاسته بشه که بتونیم به زیبایی ها فکر کنیم و اونها رو ببینیم خدای خوبم شکرت به خاطر فصل های رنگارنگی که به ما هدیه کردی و الان داریم از سبزترینش لذت میبریم خدای مهربون ممنونم از اینکه پرنده ها رو مامور شادی و آرامش ما قرار دادی. خدای من ازت می خوام که لیاقت دیدن...
3 ارديبهشت 1394